اما
وقتي مهدي بيايد
نه گرگ درنده اي مي ماند
و نه انسان ستمگري
ديگر از غصه ها اثري نمي ماند
حتي در قصه ها !

قصه هاي قبل از ظهور
سيندرلا ديگر توان كار كردن نداشت .
وقتي چشمش به سبد لباسهايي كه بايد مي شست افتاد ؛ بي اختيار شروع به
گريه كرد .
در همان حال از شدت خستگي خوابش برد .
هنوز چند دقيقه اي نگشته بود كه
با صداي فرياد گرزيلا از جا پريد .
و مادر آنها را ديد كه با عصبانيت زياد به سمت او مي آيد ......
قصه هاي بعد از ظهور
صبح شده بود . خورشيد همه جا را روشن كرده بود .
سيندرلا
با صداي گرزيلا و مادرش
كه اورا براي خوردن صبحانه دعوت مي كردند بيدار شد .
سيندرلا
چه قدر آن ها را
دوست داشت .
از وقتي آن سه نفر وارد زندگي سيندرلا شده بودند ؛ دوباره شادي به
خانه ي آن ها برگشته بود
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 14:59  توسط سيد محمد حسين
|

من چند روز پيش به دندانپزشكي رفتم
ما اول در اتاق انتظار نشستيم
بعد رفتم در اتاق دندانپزشك ، وروي صندلي نشستم بعد آقاي دكتر يك دكمه زد و صندلي اومد بالا بعد يك موادي به دندانم زد و آمپول زد تا دندانم بي حس بشه و بعد از اينكه آمپول رو زدن حس كردم كه لپم لاغر شده ولي لاغر نشده بود
بعد از چند دقيقه ما رفتيم دوباره توي اتاق دندانپزشك و من كمي مي ترسيدم وبعد آقاي دندانپزشك يك لوله در دهان من گذاشت بعد يه تكه پنبه در دهان گذاشت و با يك دستگاه در دندانم يك تكاني داد كه يك بوي بدي از دندانم بلند شد و بعد يك موادي كه دانه هاي كوچكي داشت را در دندانم گذاشت و فشار داد و بعد دوباره با همون دستگاه روي دندانم كار كرد و همون بوي بد دوباره شروع شد و بعد ديگه دندانم درست شد
وقتي اومديم خونه كمي دندانم درد گرفت و شب دردش بيشتر شد ولي فردا صبح ديگه هيچ دردي رو احساس نمي كردم
پس بهتره آدم هميشه مسواك بزنه كه دندونش درد نگيره
+ نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 21:28  توسط سيد محمد حسين
|
اولين كسي كه در وبلاگ من پيام گذاشت عمو امير مهدي بود
بهترين دوست من تو ايتترنت عمو امير مهدي است چون كه تا حالا از نزديك همديگر رو نديدم نمي دونم چه شكلي هستين .
الان چهار ماهه كه با هم ديگه دوستيم
دلم مي خواد از نزديك با عمو امير مهدي آشنا بشم
ما با هم ديگه دوستاي صميمي هستيم
و دوست دارم يه بار با ميكروفن با هاشون صحبت كنم .
+ نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 20:36  توسط سيد محمد حسين
|
سلام
من دو ماه است كه در كلاس اول هستم .
كلاس اول تلاش هستم و خيلي معلمم خانوم كريمي رو دوست دارم
الان دو روزه كه مدرسه نرفتم چون به خاطر آلودگي هوا مدرسه ما تعطيل شده است .
من آلودگي هوا رو دوست ندارم چون آدم مريض مي شه ولي خوبه كه ما تو خونه ايم مامانم سر كار نرفته امروزم بابايي پيشمون موند و اداره نرفته .
ما تا نشانه "ر" را يادگرفتيم و خيلي چيزا رو بلدم بنويسم و بخونم .
من وقتي همه نشانه ها رو ياد گرفتم ديگه خودم مي تونم تنهايي تو وبلاگم بنويسم .
براي اينكه آلودگي هوا تموم بشه بايد دود ماشينا كم بشه و از دوچرخه استفاده كنيم .
يعني پرنده ها و گربه ها تو اين هوا چيكار مي كنن !
فكر كنم كمتر ميان بيرون از خونه .
من ديگه حرفي ندارم خدا حافظ
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 17:33  توسط سيد محمد حسين
|
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 17:22  توسط سيد محمد حسين
|
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 19:9  توسط سيد محمد حسين
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 13:11  توسط سيد محمد حسين
|
من يه گربه كوچولو دارم
خيلي قشنگه
اون روي پشتبوم خونه ما زندگي مي كنه ، من اونجا براش غذا مي ذارم
چون گربه ها كثيف هستند و ما رومريض مي كنن من نبايد اونوبيارم تو اتاق
ولي خيلي دلم مي خواست اونو تو خونه پيش خودم بيارم
ما مي خواستيم با بابايي ازش عكس بگيريم ولي هي تكون مي خورد و عكسش سياه مي شد
حالا من يه عكس پيدا كردم كه يكم مثل گربه كوچولوي منه
من فكر مي كردم فقط گوشت مي خوره ولي بعدا ديدم كه هرچي براش بذارم مي خوره
يه بار كه مي خواست بياد توخونمون بابام دعواش كرد منم گريه كردم
بابايي گفت اگه دعواش نكنيم ياد مي گيره و مياد تو خونمون و همه جا رو كثيف مي كنه
ولي امروز گربه كوچولو يواشكي اومده بود تو خونه ما و حالا رفته تو لوله بخاري گير افتاده و بابايي دارن سعي مي كنن بيارنش بيرون اگه بيرون نياد چي ميشه من نگران گربه كوچولو هستم .

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 15:4  توسط سيد محمد حسين
|

اين عكس رو عمو امير مهدي برام فرستاده
خيلي بامزه و خنده داره
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 14:50  توسط سيد محمد حسين
|
ديروز جشن شكوفه ها بود و ما چون از همه بچه ها كوچيك تريم يه روز زودتر رفتيم مدرسه .
ديروز وقتي رفتيم مدرسه توو راه خيابونا خيلي خلوت بود ولي ما از بس كه عجله داشتيم
مي خواستيم زودتر به مدرسه برسيم
وقتي رسيديم هيشكي توو مدرسه نبود فقط آقاي ملا باشي مديرمون در حياط ايستاده بودند
ما تعجب كرديم كه چرا هيچ كس نيومده مامانم گفت خوب ما خيلي زود اومديم ولي يه دفعه
گوشيه مامانم صداي زنگش اومد و بابا جوادم بود و گفت كه ساعت 6و نيمه و ما يه ساعت زودتر رفتيم
مدرسه ، با مامانم كلي خنديديم و رفتيم نشستيم تا ساعت 7و نيم بشه ولي من چون پارسال كه پيش دبستاني بودم توو همين مدرسه بودم همه رو مي شناختم رفتم به ناظممون آقاي عبد يزدان كه مي خواست بلند گو ها رو درست كنه كمك كردم.
خيلي به من خوش گذشت معلم ما خانوم كريمي هستند .
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 23:3  توسط سيد محمد حسين
|